رضا قليخان هدايت

2214

مجمع الفصحاء ( فارسي )

آرى از آنجا كه دل سنگ بود * خشكى سوداش در آهنگ بود كى شدى آن سنگ مفرح‌گراى * گر نشدى در شكن و لعل‌ساى سيم ديت بود مگر سنگ را * كآمد و خست آن دهن تنگ را اى دوجهان زير زمين از چه‌اى * خاك نه‌اى خاك‌نشين از چه‌اى تا تو به خاك اندرى اى گنج پاك * شرط بود گنج سپردن به خاك اى مدنى برقع و مكى نقاب * سايه‌نشين چند بود آفتاب خاك تو بويى به ولايت سپرد * باد نفاق آمد و آن بوى برد بازكش اين مسند از آسودگان * غسل كن اين منبر از آلودگان هرچه ز بيگانه و خيل تواند * جمله در اين خانه طفيل تواند از مثنوى خسرو شيرين خبر دارى كه سياحان افلاك * چرا گردند گرد خطهء خاك چه مىخواهند ازين محمل كشيدن * چه مىجويند ازين منزل بريدن مرا حيرت بدان آورد صد بار * كه بندم اندرين بتخانه زنار ولى چون كرد حيرت تيزگامى * عنايت بانگ برزد كى نظامى مشو فتنه بدين بتها كه هستند * كه اين بتها نه خود را مىپرستند همه هستند سرگردان چو پرگار * پديدآرندهء خود را طلبكار مرا بر سير گردون رهبرى نيست * چرا كاين سير دانم سرسرى نيست اگر دانستنى بودى خود اين راز * يكى زين نقشها دردادى آواز ازين گردنده گنبدهاى پرنور * بجز گردش چه شايد ديدن از دور ولى در طبع هر داننده‌اى هست * كه با گردنده گرداننده‌اى هست در ذكر حال خسرو بن هرمز بن كسرى چنين گفت آن كهن‌گوى كهن‌زاد * كه بودش داستانهاى كهن ياد كه چون شد ماه كسرى در سياهى * به هرمز داد تخت پادشاهى